تبليغاتX
خاطره هاست که میماند
صدای کیست؟

شعری است از سلیمان لایق

تابستان که به افغانستان رفته بودم یک مدتی را در کتابخانه عامه کابل مشغول زیرورو کردن مجلات هنری بودم تا شاید مطلبی پیدا کنم که برای پایان نامه ازش استفاده کنم این شعر توجه منی بدبخت را جلب کرد وخلاصه ازش یه عکس گرفته الانم میگذارمش اینجا تا شاید شما هم بتوانید از آن استفاده کنید.

صدا . صدا . صدای کیست

واین غریو ها که از نهاد من برون شود صدای چیست

چرا تراود از ترانه ام صدای عشق

بگو . بگو . سرور کیست     بگو . بگو . صدای چیست

چرا سکوت کرده ای . بگو که شور ناشکیب زندگیست

وزندگی درون عرصه های بیکران

ودر نهاد نور کهکشان     ودر شکوه جاودانه زمان

بدون اختیار موج می زند

وهرصدا که سر زند صدای زندگیست

صدا. صدای بی زوال جاودانه گیست

وزندگی صدای ماست     صدای عشق های ماست

وآنچه هست عرصه نبرد موج های ماست

صدا . صدا . صدای کیست                      

+ نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 و ساعت 17:11 |

چه خوب سروده است شاعر نام آور ایرانی سیمین بهبهانی

 

دوباره می سازمت وطن     اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم           اگرچه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گل           به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون           به سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز روشنا                سیاهی از خانه می رود

به شعر خود رنگ می زنم             ز آبی آسمان خویش       

اگرچه صد ساله مرده ام               به گور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهرمن             به نعره آنچنان خویش

کسی که (عظم رمیم) را              دوباره انشا کند به لطف

چو کوه می بخشدم شکوه               به عرصه امتحان خویش

اگرچه پیرم ولی هنوز                 مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز می کنم                  کنار نو باوگان خویش

حدیث (حب الوطن) زشوق                  بدان روش ساز می کنم

که جان شود هر کلام دل                  چو برگشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی                    به جاست کز تاب شعله اش

گمان ندارم به کاهشی                  زگرمی دودمان خویش

دوباره می بخشیم توان                     اگرچه شعرم به خون نشستد

دوباره می سازمت به جان                     اگرچه بیش از توان خویش

+ نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 16:36 |
صدای آشنایی از خواب بیدارم می کند

بلند شو دیگه ساعت ۱۰شده پاشو ببینم؟ سعی می کنم خودم را هوشیارکنم وقتی چشمم را باز می کنم سردردی شدیدی به استقبالم میاد الان یه هفته است که سخت آزارم میده ازرخت خوابم بیرون میام اتاق با نوسان هشتاد درجه دور سرم می چرخه  سفره صبحانه پهن است به خودم میگم بازم عقب موندی خیلی دوست داشتم حتی یه روزم که شده من صبحانه را آماده می کردم ساعت هفت صبح که بیدار میشم شیطان لعین از زیر پوستم دور نمیشه دوباره سرم را میذارم بعد از صرف صبحانه باید برای چندنفر از دوستانم که قرار است ساعت یک یه جلسه ای داشته باشیم زنگ می زنم ویادآور میشم که یادشان نره...

وقتی خودم را جلو آئینه آماده میکنم زنگ تلفنم به صدا درمیاد خانم ح کجایی احمد؟ من جلو در دانشگاه ام همیشه نیم ساعت زودتر از بقیه خودش را می رساند وقتی میرسم دانشگاه باید برم دفتر آقای ص که روز قبل باهاش هماهنگ کردم برای ورود بچه ها ممانعت نکنند آقاهم تشریف ندارند وبا دفترهم هماهنگ نکردند باز همان سردرد همیشگی میاد به سراغم سرم از درد داره میترکه خدای من الان چه کار کنم؟ بچه ها پشت دری دانشگاه اند خودم را می رسانم جلو درب غربی آقای که یونیفورم انتظامات تنش است بدون اینکه اجازه بده که حرفم را بزنم با بیسیم موقیعت ودستورالعمل ها را اعلام می کند.

درب شماره یک درب شماره دو درب شماره سه دانشجویان خ دانشکده هنر جلسه دارند به هیچ عنوان حق ورود ندارند. خیلی بی ادبانه بود توهین کرد. خیلی بد شد از بچه ها معذرت خاهی می کنم همه جلو درب اصلی جمع میشیم بچه ها تا یه اتفاقی نیفتاده بریم . می خوایم جلسه را تو پارک دانشجو برگزار کنیم . وقتی به چهار راه ولیعصر می رسیم تصمیم عوض میشه میرویم دانشگاه هنر جلو درب دانشگاه هنر که می رسیم تازه متوجه می شویم که امروز پنج شنبه است ودانشگاه هنر هم تعطیل بیخیال میریم تو یه کافی شاپ چقدر سخته!!!!! با راهنمایی آقای م به یک کافه میریم کافه سارا  آقای محترمی چند میز کنار هم قرار میده تا همه جا شوند . جلسه را شروع نکرده آقای با دو دفترچه رنگی خوشگل ازمون پذیرایی می کند. بچه ها همینطور که داریم حرف می زنیم یه چیزی هم انتخاب کنید. ادامه می دهیم تسویب اساسنامه وانتخاب هیئت مدیره...................................تا هفته بعد!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 و ساعت 18:2 |
می خواهم اولین مطلبی وبلاگم را با گلشن خاور زمین شروع کنم

 

ای وطن ، ای وطن     گلشن خاور زمین

ای وطن ، ای وطن     مادر مرد آفرین

هستی ما ، ای وطن    داده دامان تو

جان ودل ما به تن     هردو گروگان تو

جان کنم وسر نثار    بروز میدان تو

وز پی این افتخار     جان من وجان تو

+ نوشته شده توسط احمد در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت 1:25 |


Powered By
BLOGFA.COM